-خانم اجازه، آرمیتا پای منو لگد کرد.
[گیسش را کشید.]
+خانمخانم، ببخشید درسا مداد منو برداشت.
-خانم، دروغ میگه، مداد خودمه.
[معلم سکوت کرد.]
+خانم، دفتر مشق منو دیارا پاره کرد.
[دیارا چنگ انداخت سه صفحهی دیگر هم کَند.]
[معلم لبهایش را گزید.]
-خانم اجازه، مادربزرگم میگه اینجور وقتا صلوات بفرستید آروم میشه.
ناگهان ۸نفر باهم گفتند: «اللهم صل علی محمد و آل محمد»
معلم هم با صدای بلند همراهیشان کرد.
سکوت سنگین.
تقتق.
معلم گفت: بفرمایید.
دخترک در را باز کرد و سلام کرد.
-سلام نازنین زهرا.
+خانم اجازه ، ماشین بابام خراب شد، دیر رسیدم.
-حال همهاتون خوبه؟!
+خانم ، ماشین بابای منم هر روز جوش میاره.
معلم گفت: «نازنینزهرا بشین. مائده و بچههای دیگه یه قصه میگم خوب گوش کنید. یه روز مداد و کاغذ دعواشون میشه. قیچی میپره وسط، کاغذ رو خرد میکنه. وقتی سمت مداد میره، خودش هم پیچش شل میشه.»
-خانم اجازه، یعنی مائده نباید وسط حرف نازنینزهرا میپرید؟!
+خانم، درسا، دیارا و آرمیتا همینطور.
-خانم، این میشه بیاحترامی.
+خانم، دیروز اول ماه رمضون بود. همسایهامون غذاشو آورد تو راهپله خورد هنوز افطار نشده بود.
-دیوونه روزه نبوده!
+خب باید اینکار رو میکرد؟!
معلم گفت:«آفرین، احترام کلید ادب است.»
به عنوان یک مدرس کلاس خود را چگونه مدیریت میکنید؟
✍🏻صدف پورمنصف



آخرین دیدگاهها