بوف‌کور و تربیت‌کاوی

«سایه» واژه‌ی کلیدی داستان بوف کور بود. در هاله‌ای از سایه حبس شده زخم‌هایش را به تصویر کشید.

نشان می‌داد اگر زخم کودکی  ترمیم نشود،  تعادل عاطفی در بزرگسالی  دچار نوسان خواهد شد. 

در جایی از کتاب می‌خوانیم:

«دایه‌ام گفت، وقت خداحافظی، مادرم یک بغلی نوشیدنی ارغوانی که در آن زهر دندان ناگ، مار هندی حل شده بود برای من به دست عمه‌ام می‌سپارد.»

وجدان خاموش مادر قلبم را به درد آورد.

اگر عمه هم سنگدل بود چه اتفاقی می‌افتاد؟!

 در کودکی والدینش رهایش کردند، در واقع جرقه وابستگی شدید عاطفی او را در بزرگسالی روشن کردند.

گاهی دایه‌اش برایش قصه نقل می‌کرد. او  چنین می‌گفت:«به نظرم می‌آمد که این قصه‌ها سن مرا به عقب می‌برد و حالت بچگی در من تولید می‌کرد.»

قصه‌گویی یک نوع ژولوفن برای تسکین دردهایش بود. 

شما چه ‌طور؟ آیا قصه‌گویی دیگران، شما را غرق شخصیت‌ها می‌کند و تحلیل را به پایان قصه موکول می‌نمایید؟

✍🏻صدف پورمنصف

 

______

پی‌نوشت: بوف‌کور، به قلم صادق هدایت

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *