خواهر و برادر دربارهی افسانهها گفت و گو کردند. ناگهان رومیزی از روی میز لیز خورد و پخش زمین شد. جانا شیرجه زد رومیزی را از زمین قاپید، سریع بر سرش کشید. هوپهوپکنان به میان آن دو جسید.
– جانا چی کار میکنی؟
+ مثلاً من یه روحم میخواهم شماها را بوخورم
-وای، وای نه. ما ترسیدیم.
+عمه، تو بگو افسانه چیه؟
-اگر ما رو وِل کنی، قول میدم بگم.
+نه همین حالا بگو.
-نه…نه…
[شبه سفیدش را رها کرد.]+بگو عمه.
-بیا باهم به حیاط بریم. در باغچه دنبال آدم کوچولوها بگردیم.
–مگه باغچه آدم کوچولو داره؟!
+آره عمه.
–آدماش چقدریه؟
+دستت رو بیار.
-[دستش را کف دست عمه گذاشت.] بیا عمه اینم دست من.
+[عمه در حالی که دستش را فشرد و قربان صدقهاش رفت. انگشت سبابه را نشانش داد.] اندازه اینانگشتته.
–من آدم کوچولوها رو خیلی دوست دارم.
به سمت باغچه دویدند .
باغچه گردی وسط حیاط بود. درختان گیلاس و زردآلو گرداگرد باغچه قرار داشت. وسط باغچه پر از علف هرز بود.
-[جانا دولا شد، برگی از علف های هرز را بالا زد.]عمه. عمه.
+جان عمه.
–من آدم کوچولو پیدا کردم.
+[عمه در حالی که چمبک بر زمین زده بود. خندهکنان، جانا را نگریست.] کجاست؟ ببینم؟
[جانا با دست به زیر برگ علف هرز اشاره کرد.]اینهاش.
+جانا، اینجا که من چیزی نمیبینم!
–چرا نمیبینی عمه؟
+شاید چشمام ضعیفه.
–عمه، نگاه کن. باهم حرف میزنند.
+چه میگویند؟
–دختره میگه با من بازی میکنی؟
+خب، تو بهش چی میگی؟
–من سرتکان دادم. برادرش نمیذاره ما باهم بازی کنیم.
[عمه از جایش بلند شد. به سمت دیگر باغچه رفت.]وای جانا! من هم این طرف، مامان و بابایشان را دیدم.
جانا دوید سمت عمه، او را در آغوش کشید.
–عمه، اینها خیلی خوبند.
+جانا، دوست داری با دوستانت به اتاقت برویم؟
–آره عمه. مگه می توانند با ما بیاییند؟
+از مادر و پدرشان اجازه گرفتم که پیش ما زندگی کنند.
-[جانا در حالی که عمه را غرق بوسه کرد.] عمه، پس بدو بریم در اتاقم.
جانا با لبان و چشمان خندان از پلههای حیاط یکی پس از دیگری بالا رفت.
–عمه، امشب پری، پرسان هم با من بازی میکنند. نقاشی میکشند. غذا میخورند. مسواک میزنند. کنار هممیخوابیم.
+آره جان جانان.
جانا، عمه، پری و پرسان باهم وارد اتاق شدند که اتو اسباببازی جانا گیر کرد به پای عمه. عمه دولا شد و اتو را از زمین برداشت.
-سلام اتو. من و جانا با پری و پرسان آمدیم. بادستش پری و پرسان خیالی را نشان داد. اتو با پری و پرسان روبوسی کرد.
جانا خندهباران شد.
-جانا، سوالی که از من پرسیدی قبل حیاط رفتن رو یادت هست؟
+ نه عمه، بیا بریم همه با هم بازی کنیم.
-جانا، گفتی افسانه چیه؟ همه این دوستهایی که الان پیدا کردی، پری و پرسان و حتی اتو که الان سلام واحوالپرسی کرد، افسانه هستند.
چقدر در تدریس و مسائل تربیتی از افسانهها بهره میبرید؟
افسانهها مسیر آموزش را سهل میکنند یا سخت؟!
آیا شاگردان افسانهی تدریس را جدی خواهند گرفت یا کلاس به تفریح خواهد گذشت؟!
از چه شیوهای برای بیان افسانهها در کلاس درس بهره میبرید؟
در مسائل تربیتی افسانهها تأثیرگذارتر است یا قصهگو؟
*در افسانههای سحرآمیز، حضور و وجود عناصر واقعی از زندگی کمتر به چشم میخورد. بارزترین ویژگی اینگونه از افسانهها آن است که وجوه تخیلی آن از سایر گونهها به مراتب بیشتر است. علاوه بر این، زمان و مکان در این نوع از افسانهها نوسان بسیار دارد. مشکلات پیدرپی و به ظاهر حل نشدنی است که برای قهرمان افسانه پیش میآید. یکی دیگر از ویژگیهای افسانههای سحر آمیز ارتباط تخیلات مطرح شده در آنها با آرزوهای دورودراز انسانهایی است که آنها را آفریدهاند.
افسانهها بیشتر جنبهی اخلاقی و تربیتی دارند: در این افسانهها، شخصیتهای مثبت و نیکوکار پاداش میبینند و شخصیتهای منفی و بدکار مجازات میشوند. در حقیقت، تبلیغ و ترویج نیکاندیشی و نیک کرداری در بطن این افسانهها نهفته است.
✍🏻 صدف پورمنصف
*تمیمداری، احمد (۱۳۹۱). فرهنگ عامه، انتشارات مهکامه



آخرین دیدگاهها