حوالی ظهر روز جمعه، به مادرش گفت: «رضایت نامه را امضاء کن.»
+ « سرقبر من میری؟»
-« نه. یعنی چی؟!»
+«یعنی کدوم گوری میخوان ببرتون که رضایتنامه میخوان؟!»
-«حالا امضاء کن، بعد میگم.»
+«تا نگی امضاء نمیکنم. بری جنازهاتو بیارن با این مینیبوسای قدیمیشون.»
-«حالا امضاء کن. جان من. بعد میگم.»
+«جاده در کار باشه، رضایت نمیدم.»
-[گریهکنان]«حالا امضاء کن. جاده نیس.»
+«کتابخونه ببرن من پول مول ندارم بِدما،خرید کنی.»
-[چشمانش را مالید.]«کتابخونه که کتاب نمیخرن کتاب امانت میگیرن. اون کتابفروشیه که کتاب میخرن.»
+«زبونت دراز هم شده!»
-[صدای هقهقش بلندتر شد.]«نه،به خدا اشتباه گفتی.»
+«لال بمیری، با امضاء، پول هم باید بدم؟!»
-«فقط ۱۰۰تومن.»
+«کورخوندی. امضاء نمیکنم که هیچ. فردا اجازه مدرسه رفتن هم نداری.»
-«اِ چرا؟!»
+«میخوای یکی جای تو پول بده، بعد تسویه کنی؟ من تو رو عین کف دستم میشناسم.»
-[گریهکنان]«نه…مامان…نه… امضاء کن. تو رو خدا.]
+«امضاء کنم، پول از کدوم جیب میآری؟»
-«مشقای نکیسا رو مینویسم، پولشو حساب میکنه.»
+«میگم زبونت دراز شده، حالا میبینم مغزتم ورم کرده!»
-[هقهق گریه]«مامان تو رو خدا امضاء کن.»
+«من نمیذارم با اون سرویسای چَپرچولاغ مدرسه بری.»
-[پاکوبان]«ماماااان، ماماااان.»
+«نگفتی اون کوفتی که براش رضایتنامه میخوان کجاس؟!»
-«بگم؟! امضاء میکنی؟!»
+[فریادکنان]«نه… نه…نه…»
-«قول بده امضاء کنی تا بگم.»
+«قولی در کار نیس.»
-[فریادکنان]«مااامااان.»
+«اون کوفتی کجاس؟»
-[فریادکنان]«باغ فردوس.»
+«غلط کردن هنوز مدرسه شروع نشده، زنگ گردش و تفریح نواختن.»
-«خانوممان گفته برای انشاء به باغ فردوس میریم، با یک خودکار و یک دفتر یادداشت. هر آنچه آنجا مشاهده میکنیم، مینویسیم، احساسمان را نسبت به آنچه دیده و آموختهایم مینویسیم. تصوراتی که از آنجا داشتیم و با دیدنش یکی بود یا نه را در قالب طرح داستان مینویسیم و به اشتراک میذاریم.»
+«اوه، چه الم شنگهای به پا کرده، همین که میگفت تابستان خود را چگونه گذراندید، کافی بود.»
والد ناظر یا مداخلهگر؟
والد ناظر یا مشوق؟
والد آگاه یا ناآگاه؟
به عنوان والدین به چه میزان در شیوهی تدریس معلم فرزندتان مداخله میکنید؟
آیا در کوچکترین مسائل تربیتی مدرسه مداخله دارید؟ چرا؟
✍🏻صدف پورمنصف



آخرین دیدگاهها